تبلیغات
قلم های تاول زده - بن بست

قلم های تاول زده

در جستجوی حال منی رفیق !!؟؟ شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش ؛ ما را برای سوز و گداز افریده اند

چشمانم را می بندم و می اندیشم به تمامی لحظه هایی كه گذشت ... تلخ یا شیرین از كنارم چون اسبی سپید تند تاز تر از باد ... و من در میان گرد و غبار برخاسته از قدم هایش گیج گیج خوران پیش می رفتم !... مست از نم بارانی چند كه گاه گداری گرد و خاك ها را بر زمین می نشاند و مرا هم آغوش حس تازه ای می كرد!حسی گرم و مواج شیرین وسوزان یا انچنان سرد كه از سرمایش یخ می بستم و هزار بار از نو آب می شدم ! چون برف هزار ساله ای كه بر اوج قله ها هم آغوش باد و آفتاب هنوز آرمیده است!

و زندگی همچنان پیش می رود خواسته و ناخواسته ! سازم را كوك می كنم برای هم آواز شدن ! هرچه هست نمی خواهم خارج بنوازم ! می خوام همگام و هم آواز باشم ! بگذار هرچه می خواند بگویند این منم كه هنوز ایستاده ام ! این منم كه لحظه ها را اندكی دیگر به بازی خواهم گرفت ! بگذار دلخوش باشند ! بگذار تقدیر بیاندیشد كه این دختر سركش را رام كرده است ! ... بگذار اندیشه های بیهوده اش را تحقق یافته تصور كند!این منم كه همچنان ایستاده ام.... راست در برابر تندبادها...چشم در چشم آسمان

نمی دانم چه بود اما هرچه بود تقدیر همیشه چون جاده ای یك طرفه...بن بست ممنوع !... همچنان بی اراده پیش می رفت و مرا می كشید گرچه از تقلای خواستن ها قلبم پاره پاره بر زمین می ریخت!این جاده همیشه یك طرفه بود ... و هرگاه جواز دو طرفه بودن و آزادی گرفت دست تقدیر مرا كشیدو كشان كشان برد به زهرخند ساعت ها و نیشخند فاصله ها به نقطه ای كه دیگر جاده ای نباشد برای رفتن ها و نرفتن ها !! گناه من چه بود كه همیشه راه ها آن نبودند كه باید ...و هرگاه راه را می یافتم تندبادهای سرنوشت امان نمی دادند كه حتی   تصویری از آن به ذهن بسپارم برای دلخوشی های شبانه ام

كنار ساحل...زانو می زنم...دست هایم را بر تن سرد ساحل فرو می برم...موج ها...آرام آرام...دزدكی دست هایم را نوازش می كنند و تا چشم باز كنم دور شده اند...به دریا پیوسته اند!و باد می وزد و پر می شوم از حسی تازه...وجودم چون برگ های سبز وبه اهتزاز در می آید!و روحم پر می كشد تا بی نهایتی ابدی...آنجا كه دست ها تنها عشق را می فهمند...چشم ها عشق رامی بینند...و گوش ها تنهای آوای عشق را می شنوند!

نشسته ام خیره به آن كوه های بلند...آن دورها...آن بالاها...چشم انتظار!آن قدر گمگشته ام كه نمی دانم در انتظار طلوع مانده ام یا غروب؟!....غروب خستگی ها و درماندگی ها ؟ ...غروب سردی ها و یخ بندان ها؟در این قحطی احساس....و یا طلوع آرامش ها و شادی ها...طلوعی هزار بار گرم تر...پر از عشق...پر از احساسی زیبا كه نه دیگر به تظاهر شبیه باشد و نه آغشته با دروغ!تنها زیبا باشد برای آنچه كه زیباست!نه برای آنچه كه چشم می بیند...برای  آنچه كه تنها دل می بیند و بس

دست هایم برای اولین بار از نوشتن سر باز می زنند!حسی درونم جاری می شود...با هر تنفس در ریه هایم...پر می شوم و خالی می شوم از حسی غریب ودلتنگ...و قلبم باز از نو می تپد برای اسمانی كه شاید آبی بماند !... اما امید آبی بودنش...دل خوش بودن به بی كرانگی اش..بر وجودم آرامش می بخشد

و باز پنجره ی خیالم را باز می كنم !می ایستم درست بر لبه ی پنجره!آنجا كه از یكی شدن اسمان و زمین گریزی نیست!چشم هایم را به اوج می دوزم و دست هایم را به وسعت تمام آسمان می گشایم! اینجا تنها جاییست كه بال های گمشده ام را می یابم و دوباره اوج می گیرم تا بی نهایتی كه هیچ چیز را یارای گرفتنش نیست! آرامشی كه مال من است!اینجا همه چیز مال من است برای بخشش به تمام عابرانی كه به پنجره ها دل بسته اند!

پنجره را گشوده ام...پرده ها را روان در باد رها كرده ام! چشم هایم را بسته ام...قلبم نوید رسیدن قاصدكی می دهد از آن سوی شهر آفتاب! ..و می شنوم...آری می شنوم صدای بال های پرنده ای آزاد را كه از اوج تا به اینجا یك نفس پرواز كرده! ...با یك كف دست دانه...و مشتی آب انتظارش را می كشم! ...ببخش پرنده ی من بضاعتمان بیش از این نبود!دنیا را به انتظارت خواهم نشاند...اندكی مهلتم ده! هنوز پاهایم اسیر دام است!...

اما رویای رهایی برایم دور نیست چون به آن ایمان دارم

لبانم بسته است و نگاهم پر از راز ...  شادم چون سکوت به ظاهر ارامم  این همره و یار همیشگی  ام باز هم همراهم است.

و این را میدانم که این بار رسا تر از همیشه فریاد بیصدایم را سر خواهم داد


نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ساعت 08:41 ب.ظ توسط . . نظرات |


قالب برای بلاگ