تبلیغات
قلم های تاول زده

قلم های تاول زده

در جستجوی حال منی رفیق !!؟؟ شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش ؛ ما را برای سوز و گداز افریده اند


بزرگی را پرسیدند.....زندگی چند بخش است؟؟

گفت دو بخش:کودکی و پیری....

گفتند پس جوانی چه شد؟؟

گفت:با عاشقی سوخت....

با بی وفایی ساخت...

و با جدایی مرد........

نوشته شده در جمعه 5 دی 1393 ساعت 08:11 ب.ظ توسط . . نظرات |

چه تلخ بود دیروز؛ روز میلادم


ماه برایت آواز میخواند

وقتی تنها میشوی

وقتی ناتمام میمانی در رویاهایت

وقتی چراغ های دنیا خاموش میشود

وخیابان ، آغاز میشود ، پرسه های شبانه ، بی هدف

و این گام های توست

 که بر سنگفرشهای این شهر قشنگ

جا میماند

روزگار می ایستد و تو را تماشا میکند

تو قدم میزنی ،شب را

تو قدم میزنی ، خیابان را

تمام نمیشود دلتنگی

تمام نمیشود شب

شهر قشنگ شبهای بدی دارد

این شهر قشنگ امتداد خیابانی ست

که به هیچ جایی نمیرسد

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان 1392 ساعت 01:06 ق.ظ توسط . . نظرات |

دیرگاهیست که ایام نام پائیز بر خود گرفته و نفس سرد پائیزی روزگار را از تب و تاب انداخته. اینبار هم پائیز هزار رنگ بر رخساره ی طبیعت جلوه گری آغاز نمود و آفتاب بی رنگ تر از قبل شاهد آن است. خاصیت پائیز همین است. اول جلوه ای هزار رنگ می بخشد و سپس در بی رنگی تمام به نابودی می کشاند. جلوه ای دوباره و شاید فرصتی دوباره، و یکبار دیگر همه را می گیرد . هنوز عرق گرم تابستان بر تنشان خشک نشده که هجوم سوز و سرما بر جانشان تازیانه می زند و هر آنچه مایه تفاخر و مباهاتشان بود را می ستاند . درخت به یکباره عریان می شود و دشت آن همه رنگ تصنعی را از صورت پاک می کند. از آنهمه برگ سبز و پر طراوت که زمانی بر بلندا خود نمایی می کردند اکنون شکلی مچاله و رنگی پریده بیش نمانده که صدای خش خش شان طنین انداز گوشمان است و چقدر آشنا.
پائیز فصل ماتم بلبل و کوچ پروانه هاست. دیگر از آن همه تکبر و خود فروشی خبری نیست. گل سرخ آتشین روی که تا دیروز خود را رنگ کرده و عشوه ارزان می فروخت، اکنون دیگر جلوه ای ندارد. گویی فهمیده رنگ و بو متاع جاویدانی نیست. آسمان هم دلگیر می شود. انس و الفتی داشت با آن همه سبزی که به یکباره رنگ عوض کردند. می بارد و می غرد، می غرد و می بارد که شاید به طبیعت رجعتی دوباره بخشد. اما نمی داند که چه سان ناخواسته همگام با پائیز شده و در مرگ آن سهیم.  
"این روزگاری که بدین گونه رنگ و رو را عوض کرده و گاه با نفس گرم و لحظه ای با رنگ پریده و زمانی با چشم اشک ریز ما را نگاه می کند برای آزمایش ماست. پس باید با پائیز خندید و در برگ های زرد چهره آن درس های فراموش شده و کار های نیمه تمام را مطالعه کرد. این درسی ست که پائیز به ما می دهد. تابستان با آن همه قدرت و دم و دستگاه در زیر بار تکلیف و ظاهر پایداری نکرد همه زیادی ها و زائد ها را از جان فرو ریخت و عریان و بی ریا شد. زیرا بی رنگی و بی ریایی نشانی از پختگی و کمال است و پختگی هم با تجربه و گذشت ایام حاصل می شود و گذشت روزگار همیشه با تغییر و تطور همراه است ."


نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور 1392 ساعت 06:58 ب.ظ توسط . . نظرات |

عشق وجود نداره . دنبالش نگرد 

نوشته شده در جمعه 15 شهریور 1392 ساعت 01:25 ب.ظ توسط . . نظرات |




نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت 11:43 ب.ظ توسط . . نظرات |



سلام !
کسی نیست که صدایم را بشنود و مرهمی بر دل مجروحم نهد ؟
آیا کسی پیدا می شود که صدای خسته ام را که از گوری بی صدا بر می آید ؛ دریابد ؟
نه ... كسی نیست ... سالهاست كه من اینگونه درد می كشم ... درد ناشنوایی قلب این مردم را ...
غمی بس سترگ درونم را می فشارد و بر سینه ام سنگینی می كند .
حال آنكه در این قبر تنهایی ، بی كس مانده ام ... شگفتا ... آری شگفتا ... روزگاری را كه چون گوهری پذیرایم بودند ... اما حال ... حال كه نیازمند یاریشان هستم رهایم می كنند ...
آیا این انصاف است ؟
ای روزگار ... شیوه ای بس ماهرانه در كف داشتی و من نشناختمت ... آری ... ندانستم كه چگونه به بازی ام گرفته بودی تا آنگونه كه می خواهی سخنت را به كرسی وجود بنشانی ...
حال می خواهم از تنهایی هایم ... از عمرم که همچون نسیمی در عبور است ... از لحظاتم ... شادی ها و غم هایم برایت بگویم ... آیا گوش شنیدن داری ... گر چه گوشت از شنیده ها پر است ؛ اما امید دارم كه به من گوش فرا داده و قدری درونم را التیام بخشی ...
آری ... نا گفته هایم این چنین بی امان غرق سكوت است ... گوش دلت را می خواهم ...
دیدی ... تو هم گوش شنیدن نداری ... تنها یاریت سكوت جان فرسایت است كه وقتی جانت را به لبت رساندند آرام فشار ضربان های دستانت را بر گلویم بیشتر می كنی ... فریاد سكوتت سهمگین تر از باورهای دختركی است كه چیزی از تو نمی دانست ...
می خواستی به من بفهمانی كه زور بازویت بیشتر از من است ... من خود كه اقرار كرده بودم !

نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1392 ساعت 04:39 ب.ظ توسط . . نظرات |



پر از بغضم. شانه ات ساعتی چند رفیق ؟!

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر 1392 ساعت 06:07 ب.ظ توسط . . نظرات |

با خبر شدم که  فرد یا افرادی در سایتی با سرقت نام کاربری و نام وبلاگ من  نام قلم های تاول زده مشغول به کار و فعالیت هستند .. همینجا اعلام میکنم که این سایت متقلب با قلم های تاول زده و من هیچ ارتباطی نداره و یک سایت جعلی و سارق هست که با سرقت عنوان وبلاگ من مشغول  تبلیغات هست. 
من صاحب امتیاز قلم های تاول زده هستم و در هیچ سایتی و گروهی فعالیت ندارم .. قعالیتم فقط و فقط در همین وبلاگ میباشد.

با احترام
 مدیر امتیاز وبلاگ قلم های  تاول زده 
هیچم


...

آدرس سایت متخلف و سارق 


نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392 ساعت 02:04 ب.ظ توسط . . نظرات |



دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد

نوشته شده در شنبه 8 تیر 1392 ساعت 03:28 ق.ظ توسط . . نظرات |




 آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است



نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد 1392 ساعت 12:40 ق.ظ توسط . . نظرات |



و ما تنهائی مان را در خود خفه می کنیم 
باشد که روزی کسی دلتنگ
تنهایی مان شود
تا دیگر کسی احساس تنهایی نداشته باشد ...!!

نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 ساعت 12:15 ق.ظ توسط . . نظرات |



 ما شکسته پر مرغیم ای ستیزه گر صیاد

زجر اگر دهی باری اندک اندک آهسته





نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1392 ساعت 12:38 ق.ظ توسط . . نظرات |



و امروز روزی است که باید
به سایه سار درختان خشک پناه بریم
نه به عشق فکر کن.نه به زندگی و نه به مرگ
که دیگر درختان عشق و مرگ و زندگی را
امیدی به سایه نیست
به یک چیز فکر کن...به فرار
اینجا را ماندن بیهوده که هست هیچ...کشنده هست
سال هاست اینجا باد نمی آید..
سال هاست اینجا دریا طوفانی است..
به دریا نگاه کن
آن ها ماهی نیستند
آن ها اجساد شناور من و تو هستند
به ذهنت فشار نیار...در گذشته به دنبال چه میگردی؟؟
به دنبال یک اتفاق؟؟ به دنبال یک لحظه برای مردن؟؟
ساعت را نگاه کن..ببین چه راحت مرده است
لحظه ها خیلی زودتر از من و تو مرده اند
در شهر مردگان چیزی نصیبت نمی شود...نگرد
باورکن
تو مرده ای...مرده ای بدون تابوت و کفن
برای که دست تکان می دهی؟؟
از که کمک می خوهی؟؟
اینجا خدا هم مرده است




نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین 1392 ساعت 10:38 ب.ظ توسط . . نظرات |



امروزداغدارم و در عزای مرگ عشق نشستم 
من فقط یک قلب ملتهب میشوم که نه میبینم
نه حرف میزنم و نه میشنوم و نه راه میروم
من تماما میشوم یک قلب خونین و ملتهب
یک قلب دلتنگ که خون گریه میکند
اینقدر اشک هایم تلخ شده که دلم میخواهد تا ابد الدهر گوشه عذلت دنیا بنشینم
این اشک ها اختیارشان دست من نیست
من از آغاز با تو قدم برداشتم
مرا به اوج بردی... حالا شدم بار اضافی
ازین اوج رها شوم دیگرحتی مزار هم نخواهم داشت



ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده‌ایم
بر ما بسی كمان ملامت كشیده‌اند
تا كار خود ز ابرو جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی كشیده‌ای
ما آن شقایقیم كه با داغ زاده‌ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف كن كه به عذر ایستاده‌ایم
كار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه
كانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان كار
این داغ بین كه بر دل خونین نهاده‌ایم
گفتی كه حافظ این همه رنگ و خیال چیست
نقش غلط مبین كه همان لوح ساده‌ایم
                                                        


نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین 1392 ساعت 11:03 ق.ظ توسط . . نظرات |


به بهانه  آمدن بهار  و عید زمستان را سر کردیم 

 هراسم این است که  بعد از عید و بهار  به کدام بهانه دگر فصلها را 

پشت سر بگذاریم !!!! 


نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت 01:11 ب.ظ توسط . . نظرات |




از کوچ هراسم نبود ؛ از اهلی آدمها شدن هراس داشتم

در سایه ماندم تا درگیر سایه  نباشم 

افسوس

نصیبم فراموشی مفهوم زندگی بود




نوشته شده در شنبه 12 اسفند 1391 ساعت 08:26 ب.ظ توسط . . نظرات |



در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی


نوشته شده در جمعه 11 اسفند 1391 ساعت 05:43 ب.ظ توسط . . نظرات |



گاه برای ساختن باید ویران کرد،گاه برای  داشتن باید گذشت و
گاه در اوج تمنا باید نخواست...
برای رسیدن به نور گاه باید از تاریکی گذشت
ما از گرما لذت میبریم چون در سرما بوده ایم
قدر نور را میدانیم زیرا در تاریکی بوده ایم
به همین وصف ما شادیم زیرا غم را میشناسیم

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق خاطراتم میخکوب می کنم
سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده
زندگی بوی غربت و بی قراری گرفته
رفاقت ها پوچ و تو خالیست
وحال کوچ ، تبلور زندگیست
باید رفت و به اندازه تمام تنهایی ها
فریاد را در آغوش کشید
باید رفت و...

نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند 1391 ساعت 10:59 ق.ظ توسط . . نظرات |

 


برای غریب بودن همیشه زمان هست

آسمان را نگاه کن...

وسعت پهناوری که فراموش میشود گاهی

اما...

بی دریغ می بخشاید

این روزها را خواهم بخشید

و نگاه بی آسمان تمام آدمک ها را


چه دشوار شده، زیستن در جهانی که آینه هایش موج دارد و من را مواج 

نشان می دهد، سخت است.  در آب هم نمی توانیم، چهره مان را بنگریم. 

این جا کسانی هستند که کارشان گل کردن آب هاست. گل کردن 

روشنایی ها، چشمه ها

 به چه کسی می توان در این سرای بی کسی اعتماد کرد و نگریست و از 

او خواست که به چهره یمان ا بنگرد و بگوید ما چه شکلی هستیم. این 

جا همه چهره ها خاموش اند و همه نگاه ها، بی سو

 کسی را می خواهیم که به چهره ما بنگرد و لبخند بر لبان مان، با 

نگاه مهربانش بکارد و برای باغ دل مان بارانی باشد، بارانی بهاری، 

بارانی که جان مان را شکوفا می سازد و دل مان را روشن می گرداند

  دل مان برای روشنایی ها پایدار تنگ شده است دل مان برای نسیم

های بهاری و نوروزی تنگ شده،  دل مان برای لحظه تولد خودمان تنگ 

شده است. ما دلمان بر ای لحظه زیبای شکفتن و روییدن تنگ شده است. 

اصولا دل ما تنگ شده است، این دل غم بار، گرفته است

 بد جور گرفته است و کسی را نمی یابد که سفره اش را باز کنیم و غم 

های مان را یک به یک بر سر سفره بنشانیم و نشان دهیم و دوای

دردمان را بخواهیم از او

 ما این جا غریبیم، این بزرگ ترین اعتراف زندگی مان است. همه این 

را بر زبان آوردیم که ما این جا آن قدر غریبیم که واژه غریبی

کفایت مان نمی کند و نمی خواهیم که در غربت بمانیم و در غربت 

بمیریم، که مرگ در غربت، یعنی پایان. ما می خواهیم به سرای دوست، 

راه یابیم و دل مان را، این ویرانه ای سوت و کور را آباد سازیم

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند 1391 ساعت 02:39 ب.ظ توسط . . نظرات |



سکوت کن ؛ سکوت !!

چه شباهــت عجیبـی است

میان مـن و تــو ...

" مـــــن " دل ؛ شکسته ام

و" تــــو " دلشکســته ای





نوشته شده در شنبه 5 اسفند 1391 ساعت 02:36 ق.ظ توسط . . نظرات |



بازیگریم

می چرخیم و می چرخیم 

عاشق چرخ و فلک 

با هر چرخ رفتیم ناکجا آباد و برگشتیم

همه ما از این بازی‌ها داشته‌ایم

زندگی در خیال، زندگی در توهم، زندگی در صفر و یک، زندگی در امواج تلفن، زندگی 

در پوچی 

زندگی در هیچ



نوشته شده در شنبه 21 بهمن 1391 ساعت 04:25 ق.ظ توسط . . نظرات |


ریشه های ما 
  
 با داس بزرگ شده اند؛
    
   که سراسر زندگی

درو بود و بس !



نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن 1391 ساعت 02:13 ق.ظ توسط . . نظرات |

این که غصه‌هایت را بشناسی فرق می‌کند با این که تو را با غصه‌هایت

کلماتت.....سکوت می کنی و مثل همیشه مدیون سه نقطه های می

مانی که همه حس بشناسند

 غمگین بودن پرچم نیست که تو را جار بزند. زخم است که تو

را تاراج می‌کند. بی آن که کسی بشنود یا ببیند

غم را که بیرون می‌ریزی برای‌تسکین است. برای شریک کردن با دیگری.

گرچه گاهی غصه آفریدن و غمگین بودن می شود روش و منش و جا

خوش می‌کند در بودن ما. می‌شویم چشمه‌ی جوشنده‌ی غصه‌هایی که

معلوم نیست چه از جان خودشان و ما و دیگران می‌خواهند

غصه‌هایت را اگر بشناسی گاهی دیگر دل‌ت نمی‌آید آوارشان کنی بر

سر آن‌ که دوستش داری. لبخند می‌زنی و به دوش و دل می‌بری و

صدای‌شان را در نمی‌آوری گاهی حتی فرار هم می کنی

اما گاهی غصه‌ها آن قدر بزرگند که جایی و کسی پیدا نمی‌شود برای

جا گذاشتن‌شان و آن قدر عمیق که واژه پیدا نمی‌شود برای گفتن‌شان.

گاهی غصه‌ فقط آغوشی می‌خواهد که تو را در خود و غم‌ را در تو گم

کند..... تو فرار می کنی به آغوش دیگری و حال انکه هزار تا حرف میآید

تا نوک زبانت اما تلخ تر از آن است که واژه بشود و بنشیند بر تنهای تلخ تو را در خودشان پنهان می کنند تا 

کمتربه چشم بیایند


نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1391 ساعت 11:38 ب.ظ توسط . . نظرات |



گاهی جوهر مغزم خالی می شود٬ کلی حرف آنجا قدم می زنند ولی هیچ کدام دوست ندارند 

به روی کاغذ بیایند٬ انگار آنها هم از این دنیا ترسیده شدند و نمی خواهند به دنیا بیایند



نوشته شده در دوشنبه 27 آذر 1391 ساعت 04:35 ب.ظ توسط . . نظرات |



شانه هایش زیر بار تنهایی خسته است

زمین و زمان برایش تکراریست دلگیر

آفتاب رفته است

دیگر تاب تابیدن ندارد

جاده می رود

می رود تا تسکین دهد درد  دانه های  وجودش را

اینجا سرزمین یخ زده ایست

فریاد رسی نیست

پناهی برای دل تنهایش نیست

کاش بیاید آفتاب

بتابد

سبز شود

امید بیاید

او هم دیگر تنها نباشد


نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر 1391 ساعت 05:03 ب.ظ توسط . . نظرات |

چایت را بنوش 

نگران فردا نباش 

از گندمزار من و تو 

مشتی کاه می ماند

برای بادها . .

رقص گندمزار جویبار کرمان

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1391 ساعت 06:22 ب.ظ توسط . . نظرات |

باران

خواب هیچ کویری را سیر  نخواهد کرد

وقتی

راه آسمان به زمین را دیوار بسته اند 



نوشته شده در سه شنبه 9 آبان 1391 ساعت 06:08 ب.ظ توسط . . نظرات |

بادها دلتنگ اند
دستها بیهوده ، چشمها بیرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها می لرزند
برگها می سوزند ، یادها می گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ ، عشق بازی با ساز
 عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاه .....
دوستت خواهم داشت ، بیشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر
دوستم داشته باش ... برگ را باور کن
آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاه
           دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاه
                       دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاه
خواب دیدم در خواب ، آب ، آبی تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو ، رود از تب می سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راهند
دوستت دارم ها 
 

نوشته شده در یکشنبه 23 مهر 1391 ساعت 03:33 ب.ظ توسط . . نظرات |


یک ساعت که آفتاب بتابد خاطره ی آن شب های بارانی از یاد میرود ،این است حکایت انسان ها

 :"فراموشی"

نبودن هایم را با خاطراتی سر کن که یادم را بر باد دهد...این تنهایی دیگر به " ما " نمیرسد ...! 


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1391 ساعت 05:52 ب.ظ توسط . . نظرات |

      باران که نبارد

باید به غیرتش شک کرد

 و ما

من و تو 

و روزهایمان

چون بر که های  مردۀ خاموش

از بوی گند رخوت
                                 آکنده میشدند
 
شبهای تار وسرد و مه آلود مان هنوز

سرشار
                ازشیون و سرودن آواز جغدها

کنج خرابه های پیکرمان بود
 
در اوج رستن و گل دادن وبُلوغ
                              
 پاییز میشد یم

ما از شمارش ایام
                      
 لبریز میشدیم 

Anatomy of an Oak Leaf. Black & White close-up of a dried autumn oak leaf. Isolated on a black background. Stock Photo - 659258

نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1391 ساعت 03:55 ب.ظ توسط . . نظرات |


قالب برای بلاگ